تبليغاتX

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

 

 

 

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
اولین آواز را من خواندم ،
برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ رابطه جنسیکه ،
تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
من ماگدالینم ! غول تماشا !
کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
سپهر را من نیلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !
خدا ، کران بیکرانۀ شکوهِ پرستش من بود
و شیطان ، اسطورۀ تنهائی اندیشه های هولناک من !
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
من اولین سیاه مستِ زمینم !
هر چرخی که می بینید ،
بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !
آه را من به دریا آموختم !
من ماگدالینم !
پوشیده در پوستِ خرس
و معطر به چربی ِ وال !
سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،
با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را
یک جا در آن می چرخانم !
اولین اشک را من ریختم ،
بر جنازۀ زنی که غوطه ور در شیرُ خون کنار نارگیلی مُرده بود !
بی هراس سکوتُ سنگُ رابطه جنسیکه ... !

شعری دیگر.............

بعد از آن شب بود ،
که انسان را همه دیدند
با بادکنکِ سَرَش
که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
وتماشاچیان تاجر ،
تخمین می زدند که در این استوانۀ بزرگ
می شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
از انگشتِ خود بیرون کشید !
با کلاهی از یال شیر ،
بارانی یی از پوستِ وال ،
شلواری از چرم کرگدن ،
کفشی از پوست گاومیش ،
موهایی از یال بلندِ اسب ،
دندانهایی ار عاج فیل
و استخوانهائی همه از طلای ناب
و قلبش....
تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !
کندوی نو ساخته ای
که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
همه سوخته بودند
به آتش گلهای سرخُ زرد ! 

پناهی..........

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

 

پناهی.........

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام

+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 6:34 بعد از ظهر |

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
 عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن
 من : سرما می خورن
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
 با خود به هیچ کجا نبرد

+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
 

 

شعر خودکشی از خورخه لویس بورخس




حتا یک ستاره در شب نمی ماند

شب نخواهد ماند


.من می میرم، و با من، وزن ،

جهان بی تحمل نیز.

من پاک می کنم ، اهرام را ،

مدالهای عظیم را،

جهان و چهره ها را.

من باید گذشته ی انبار شده را پاک کنم.

باید از تاریخ غبار بسازم، غبار از غبار.

هم اکنون به آخرین غروب می نگرم.

آخرین پرنده را می شنوم.

پوچی را به کسی نمی دهم!
.
+ نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 3:28 بعد از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |
سلام

شنیدم امروز تولدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی خوشحال  شدم! !!!!!!!!!!!   

خوب الان باید چی بگم ؟............................................. 

 آها ................................................................................................ 

 

تولدم مبارک! 

                                    اما امروز از جشن خبری نیست .آخه آنفولانزای خوکی گرفتم وحشتناک!اگه روز تولدم نمیرم شانس آووردم.

از کامنتاتون ممنو ن!منتظر کادوهاتون هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط mohammad در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 25 مهر1388 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 1:3 بعد از ظهر |
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...

غير از تو من به هيچ‌كس انگار هيچ وقت...



اينجا دلم گرفته و هي شور مي‌زند

از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...



اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمي‌شود اخبار هيچ وقت...



حيفند روزهاي جواني، نمي‌شوند

اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...



من نيستم بيا و فراموش كن مرا

كي بوده‌ام برات سزاوار؟! هيچ وقت...



بگذار من شكسته شوم تو صبور باش

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...

--------------------
+ نوشته شده توسط mohammad در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
  خیلی وقته از جلیل چیزی ننوشتم!واسه همین چندتارباعی باحال

ازش میزارم.امیدوارم خوشتون بیاد!

 

  

من قرعه به نامم از ازل افتاده

یک مرد همیشه در هچل افتاده

در بازی عشق تو گرفتار شدم

مثل مگسی که در عسل افتاده

***********

شهري است شلوغ با هياهويي چند

بازار سياه وچشم و ابرويي چند

هر گوشه ي اين شهر بساطي پهن است

اي عشق دل شكسته كيلويي چند ؟

***********

                         خوب وبد و اشتباه را بگذارید

                              شیطان و من وگناه را بگذارید

                          می خواهم از این به بعد آدم باشم

                              لطفا سر من کلاه را بگذارید!

                                         ***********

                              این شهر که چلچراغ می‌روید ازاو


                             باغی‌ست که درد و داغ می‌روید ازاو


                                 باید بروم به روستای خودمان


                                این شهرفقط کلاغ می‌روید ازاو!

                                          ***********

                               بگذار دچار خود پریشی باشند 


                            دنبال نژاد و قوم و خویشی باشند


                            هر چند که گرگ می وزد از هر سو


                             چشمان تو بهتر است میشی باشند.

                                              *********

                                 رود امده آب می برد از چشمت


                                 انگور شراب می برد از چشمت


                                  از شرم تو ماه پشت ابری رفته


                               خورشید حساب می برد از چشمت.

                                             ********** 

                             افتاده به پشت لاک پشتی که منم 


                             دشنام مجسم درشتی که منم


                             چون لکه ننگ تا ابد خواهد ماند


                             بر صورت مرگ ، جای مشتی که منم!

                                            ***********

 

سرد است تبی که در تنم افتاده

نام چه کسی از دهنم افتاده؟

یک روز یقینا خفه ام خواهد کرد

دستی که به دور گردنم افتاده.

 

***********

می گریم و چشم هایم از ابر پر است

کافی است که دیگر دلم از صبر پر است

ای چشم غزال کم بیا نزدیکم

پاهای من از دویدن ابر پر است.

 

 **********

یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید

فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید!

**********

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سرانگشتم

هر چندکلنجار ... نه ! بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کشتم.

 

********** 

افسوس به دام بندگی افتادیم

در تاب و تب دوندگی افتادیم

یک عمر به این گمان که شاعر هستیم

از خواب و خوراک و زندگی افتادیم

*********

انگار که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

********

آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست ؟

عصیان گر  بی گناه پردیس کجاست ؟

دیری است دل خدا برایش تنگ است

آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست ؟

  ********* 

 

  

 

با عشق طلسم گرگ را می شکنیم

شب – این قفس سِتُرگ – را می شکنیم

هر چند تبر به دوشمان نیست ولی

یک روز بت بزرگ را می شکنیم

 ********

يك جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد

اين چند هزارمين شب بيداري است ؟!

اي عشق فقط حساب دستت باشد

+ نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM